عقیقه
من نه روزه شدم.
بابا داود برام ببعی عقیقه کرده. مامانی و خاله جون هم اونو پختند و یه باقالی پلو باهاش درست کردند. مهمون هم اومده بود. من چسبیده بودم به مامانم و هی مثلا شیر می خواستم. ولی فقط نمی خواستم من رو از مامانم جدا کنند. ماماااااااان!!
همه از این غذا خوردند جز مامان و بابام.مامانی هم نخورد.منم که دندون خوردن ندارم.
مهمون ها برام کادو آورده بودند که یکی یکی براتون بعدا میگم. دست همه درد نکنه...
روز هفتم ام مامان جون اینا،عمه اینا و عمو سعید و زن عمو اومدند خونه مامانی و من رو دیدند ولی عمو اسماعیلم اینا رفته بودند مهمونی و نشد بیان. امروز احسان و صبا رو برای اولین بار دیدم ولی باز عمو اسماعیل رو ندیدم!!! 
مهمونی تموم شد و مامانی استخون های ببعی رو جمع کرد و برد خونه بابابزرگ مامانم چالش کرد.
بابا داود هم که فردا صبحش می خواست سه روز بره کوه، اومد از من خداحافظی کنه.من هم که یه عالمه شیر خورده بودم ،شلوار بابام رو پنیری کردم
آخه بغل بقیه که نمی شد، بالاخره با بابام راحت تر بودم. 
بابا داود رفت و گفت که اگه دلم واسش تنگ شد برم و خودم رو توی آینه ببینم 


عقیقه
